روزهای بارانی
شیشه ی پنجره را باران شست ... ازدل تنگه من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست!
اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم
حرف با برف زدم سوز زمستاني را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد
شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم
عرق سردي به پيشاني آن شيشه نشست
تا به اميد ورود تو دهان وا کردم
در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق
با سرانگشت تو را گشتم و پيدا کردم
با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را
عکس زيباي تو را سير تماشا کردم
و به عشق تو فرآيند تنفس را هم
جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم
باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست
من دمم را به اميد تو مسيحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل
و من امروز براين شيشه تو را " ها " کردم
آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي
جاي هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی " ها " می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
محمد علی بهمنی

نيا باران زمين جاي قشنگي نيست
من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که دريا جد تو
در يک تباني ماهي بيچاره را در تور ماهي گير گم کرده
نيا باران زمين جاي قشنگي نيست
من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که گل در عقد زنبور است ولي از يک طرف
سوداي بلبل يک طرف خال لب پروانه را هم دوست ميدارد
نيا باران زمين جاي قشنگي نيست
من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که اينجا جمعه بازار
است و ديدم عشق را در بسته هاي زرد کوچک نسيه ميدادند
در اينجا قدر نشناسند مردم
در اينجا شعر حافظ را به فال کوليان اندازه ميگيرند
زمـيــن ســرد اســت و بــي احـسـاس ،
طـــراوت دور،
چــرا بـــيـــهــوده مــي آيـــي ؟

از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
آه...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف! اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز حتی ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشباي ماجراي شعر و شب هاي جنون من آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟؟؟؟
*محمد علی بهمنی*
شعر مرا از بر کن ، بنشين روي نسيمي
که ز احساس برون مي آيد ، برو آن گوشه باغ
سمت آن نرگس مست ، که ز تنهايي خود دلتنگ است
و بخوان در گوشش ، و بگو باور کن
يک نفر ياد تو را ، دمي از دل نبرد
کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد آمد
بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد
رفتی کلاس اول این جمله را عوض کن
آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد
نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی
هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست
نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع
که شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیست
نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند
قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه
نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش
که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست
نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها
به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست
نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه
که ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست
نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟
نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست
نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق
دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست
ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا
کسی برای شهادت به کربلای تو نیست
نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما
هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا
برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست

به امیدش با نوای نی نغمه ها خواندم او نیامد
السلام علیک یا اباالصاح المهدی
به امید رویش جمعه را صبح می کنم و بازهم خبری از او نمی شود ..مرا ببخش ای حجت خدا ولی تورا جان مادرت نیا که اینجا با این که کوفه نیست ولی کوفی زیاد دارد برای این آدمها دل شکستن زیباست..
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است . (م.امید)
گويند غروب جايست که آسمان زمين را مي بوسد ...
من امشب براي تو غروب مي کنم کجايي اي آسمان من؟
نگاه منتظری حجم وقت را میدید.دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر میکردم
هیچ چیز...نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمیرهاند.حیات نشئه تنهایی است
قشنگ یعنی چه؟
- قشنگ یعنی تعبیرعاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس.و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگیها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
- چقدر هم تنها!- خیال میکنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.- دچار یعنی
- عاشق.- و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی!- نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصلهای هست
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصلههاست.صدای فاصلههایی که
- غرق ابهامند
- نه،
صدای فاصلههایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیههاست.
و او و ثانیهها میروند آن طرف روز.دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم."
کنار پنجره میروم ... هنوز در سفرم
کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت یک درخت میآیم
که روی پوست ان دستهای ساده غربت اثر گذاشته بود:
"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی."
زندگي يعني چه؟ مادرم سيني چايي در دست
گل لبخندي چيد ، هديه اش داد به من
خواهرم تکه ناني آورد ، پدرم آمد آنجا
لب پاشويه نشست دفتر شعري آورد، تکيه بر پشتي داد
شعر زيبايي خواند ، و مرا برد، به آرامش زيباي يقين
با خودم مي گفتم : زندگي ، راز بزرگي است که در ما جاريست
زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست ، زندگي آبتني کردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني؛ که به هنگام ورود آمده ايم
دست ما در کف اين رود به دنبال چه مي گردد؟هيچ!!!
زندگي ، وزن نگاهي است که در خاطره ها مي ماند
شايد اين حسرت بيهوده که بر دل داري
شعله گرمي اميد تو را، خواهد کشت
زندگي درک همين اکنون است زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي است، که نخواهد آمد ، تو نه در ديروزي، و نه در فردايي
ظرف امروز، پر از بودن توست
شايد اين خنده که امروز، دريغش کردي
آخرين فرصت همراهي با، اميد است
زندگي ياد غريبي است که در سينه خاک
به جا مي ماند ،زندگي سبزترين آيه ، در انديشه برگ
زندگي، خاطر دريايي يک قطره ، در آرامش رود
زندگي، حس شکوفايي يک مزرعه، در باور بذر
زندگي، باور درياست در انديشه ماهي، در تنگ
زندگي، ترجمه روشن خاک است، در آيينه عشق
زندگي، فهم نفهميدن هاست
زندگي، پنجره اي باز، به دنياي وجود
تا که اين پنجره باز است، جهاني با ماست
آسمان ، نور، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنجره را دريابيم
در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم
رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بکنيم
زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است
وزن خوشبختي من، وزن رضايتمندي ست
زندگي، شايد شعر پدرم بود که خواند
چاي مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهي ها داد
زندگي شايد آن لبخندي ست، که دريغش کرديم
زندگي زمزمه پاک حيات ست ، ميان دو سکوت
زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست
من دلم مي خواهد قدر اين خاطره را دريابيم.
سهراب
گاه مي انديشم ،
_مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را بر داري !
تو توانايي بخشش داري .
دستهاي تو توانايي آن را دارد؛
_که مرا ،
زندگاني بخشد.
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطربرجسته اي از زندگي من هستي.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهي ديگر ،
رونقي ديگر هست.
مي تواني تو به من ،
زندگاني بخشي؛
يا بگيري از من ،
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني؛
باد را مي مانم.
من به سرگرداني،
ابر را مي مانم.
من به آراستگي خنديدم.
من ژوليده به آراستگي خنديدم.
_سنگ طفلي، اما،
خواب نوشين کبوترها را در لانه مي آشفت .
قصه ي بي سر و ساماني من ،
باد با برگ درختان مي گفت .
باد با من مي گفت.
باد با من مي گفت :
ابر باور مي کرد.
من درآيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
آه مي بينم، مي بينم !
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم که تو را در خور؟
_هيچ .
من چه دارم که سزاوار تو؟
_هيچ.
تو همه هستي من ،هستي من
تو همه زندگي من هستي .
تو چه داري ؟
همه چيز .
تو چه کم داري
_هيچ.
بي تو در مي يابم،
چون چناران کهن
از درون تلخي واريزم را.
کاهش جان من اين شعر من است.
آرزو مي کردم ،
که تو خواننده شعرم باشي.
_راستي شعر مرا مي خواني؟_
نه، دريغا ،هرگز،
باورم نيست که خواننده ي شعرم باشي.
_کاشکي شعر مرا مي خواندي!_
سلام این روزها هم مث حال و هوای خودم و وبلاگم بارونیه
اولین باری نیست که دارم می نویسم اما حال عجیبی دارم
با خونواده می خوایم بریم کربلا ... خوشحالم اما حس خیلی غریبی دارم
اهفته دیگه بر می گردم می دونم زیاد به وب سر نمی زنم اما
دلم می خواست نوشته باشم تا همیشه یادم بمونه که خدا منو با چه
هدیه ی قشنگی قافلگیرم کرد ... تو اوج گناهام و تو اوج دلتنگی هام
بهم ثابت کرد که هنوزم به فکرمه ... ۱۸/۲/۱۳۹۰ خدایا منو ببخش
من هیچ وقت قدرتو ندونستم اما تو همیشه به فکر من بودی اگه از اونجا
برگشتنی هم نباشم بازم بدون باارزش ترین هدیه زندگیمو بهم دادی که فراموش
نشدنیه ... مهم تر از همه اینکه دارم با الهام می رم ... خدایا ازت ممنونم
اندرين ره مي تراش و مي خراش
تا دم آخر دمي غافل مباش
مولوی
زندگی قصه ی تلخیست ...
که از آغازش ،
بس که آزرده شدم ...
چشم به پایان دارم .

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد...
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من مي گفت: تنهايي ، غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست..
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد
من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و
آدمها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید
و باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید .
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک
آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان
رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک
آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و
چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را
با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو
آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست .

مدتي هست نگاهم به تماشاي خداست
مدتي هست اميدم به خداوندي اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا مي شنود
شايد اين قفل دروغين که به بغضم زده ام
با سر نيشترخاطره اي باز شود
شايد اين گريه آرام فغاني بشود نيمه شبي
مرغ جانم هوس رنگ پريدن دارد
ومن بنده ي روياي زمين
قفسي جنس قناعت برو ساخته ام
به دلم مي گويم
قفسم کم رمق است
شايد اين دخمه بي پنجره در هم شکند
شايد اين عمر قفس گونه به پايان برسد نيمه شبي
به دلم ميگويم
ودلم ميگويد
همه اينها وعده ست
همه اينها سخنانيست که من مي دانم
از براي غم هر روزه ي من ميگويي
پر از شادي و اي کاش و پر ناباوري اند
به دلم ميگويم
عازم يک سفرم
سفري دور به جايي نزديک
سفري از خود من تا به خودم
شايد اين بار سفر چاره کارم بشود
شايد اين وعده بيهوده به جايي برسد
نيمه شبي............

مي زند بــاران به شيشــــه شـــيشه امـا سرد سنگيــن
بي تفاوت تلخ و خامــــوش شايد از يک غصه غمگين
شيـــشه در اوج ســپـيـــدي خستـــه از دلواپــسي هــــا
مــن نشسته گنگ و مبـــهم مي رســـم تا عمق رويـــا
آسـمـــان هــمچــو دل مـــن خيـس خيــس از بي وفايي
بـــــر لبـــم نـــام تـــــو دارم اي بـــــهار من کجايــــــي؟
تا به کي چون شيشه ماندن در نـــگاه قـــاب تصويــــر
مــــن همه ميـــل رسيـــــدن دل ولي بســته به زنــــجير
آمــــدم تــــــا چشمـهايـــــت در دلــم عشقـــي بــــکارد
تـو ولي گفتـــي که بـــر گرد شيشـــه احساســـي نـــدارد
چرا غم ها نمی دانند ...
که من غمگین ترین غمگین شهرم
بیا ای دوست با من باش
که من تنها ترین تنهای شهرم

تو که در باور مهتابي ای عشق ، رنگ دريا داري ...
فکر امروزت باش . به کجا مي نگري ؟؟؟
زندگي ثانيه ايست .. وسعت ثانيه را مي فهمي ؟
مي شود مثل نسيم ، بال در بال پرستو ، بوسه بر قلب شقايق بزنيم ...
هيچ کس تنها نيست ..... ما خدا را داريم
هرستاره شبی ست که من از تو دورم ...
آسمان چه پر ستاره است امشب ...
********************************************
ترجیح می دهم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم ،
نه اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم .
(دکترعلی شریعتی)

در زندگی زخم هایی هست که روح انسان را
در انزوا مثل خوره می تراشد ...
این دردها را نمی توان به کسی گفت ،
و اگر بگویی باور نمی کنند و می گویند عجیب
و استثنایی است .
در اين شبــهاي بـــاراني
غــــــم انگيز است تنـــــــهايــــــي
بـــــــه امـــــــيد نگـــــــاهي تلــخ که مي آيـــــي
به احســــاست قســــــم يــــک شب
دلم مي ميرد از حسرت
و من اهسته ميگويم :
تــــــو هــــــــم ديـــــگر نمـــيـــايــــي .....
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی : هرگز ، هرگز
پاسخی سرد و درشت ،،
و مرا غصه ی این هرگز کشت
I beg you that you where "" with me ""
you told me never...
a cool answer
and this sadness was killed me..

بیا وقتی برای عشق ((هورااااااااا)) می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم ! اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستنند
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد
اگر یک شب شقایق مرد
تکلیف دل ما چیست ؟!؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست ....
و من از چند شبنم بیشتر خوابم ....
{نزول عشق را دیدم}
چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد ! چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تا موی یک عاشق نمی ارزد ! چرا بعضی تمام فکرشان""ذکر"" است
ودر آن ذکرهم یاد خدا خالیست ! وگویی میوه ی اخلاصشان کال است...
چرا شغل شریف و رایج این عصر روجالیست ! چرا در اقتصاد راکد احساس این
مکاره بازاران صداقت نیز دلالیست !
کاش می شد لحظه ای پرواز کرد... حرفهای تازه را آغاز کرد...
کاش می شد خالی از تشویش بود... برگ سبزی تهفه ی درویش بود...
کاش تا دل می گرفت و می شکست(عشق می آمد و کنارش می نشست)
کاش با هر دل دلی پیوند داشت ... هر نگاهی یک سبد لبخند داشت...
کاش این لبخندها پایان نداشت...
کاش دیواری میان ما نبود... بلکه می شد آنطرف تر را سرود...
کاش من هم یک قناری می شدم... در تب آواز جاری میشدم ...
آی مردم من غریبستانیم !!! امتداد لحظه ای بارانیم !!! شهر من آنسوتر از پروازهاست
در حریم آبی افسانه هاست... شهر من بوی تغضل می دهد...هر که می آید به او گل میدهد
دشتهای سبز . وسعتهای ناب... نسترن . نسرین . شقایق . آفتاب .... باز این اطراف حالم را
گرفت ...لحظه ی پرواز بالم را گرفت ...می روم آنسو تورا پیدا کنم ... در دل آئینه جایی وا کنم
خدایا اگر ما بد شویم تورا بندگان خوب بسیار است
ولی اگر تو با مابد شوی ما را خدای دگر کجاست؟

به پنجره کوچک اتاقم نگاه می کنم » خدایا !!
این چهره ی من است ؟؟؟ تنها تصویری از بازیهای دیروز را می بینم
و اما امروز چرا کسی با من بازی نمی کند ؟ کاغذ های دفتر خاطراتم
یخ می زند انگار می خواهند خبر از مرگ دهند!!
راستی در نبود من تو به که می اندیشی؟جای دستان مرا چه کسی برایت پر خواهد کرد؟
دلم می خواهد بدانم بعد از مرگ من تو برای از دست دادنم
گریه می کنی ؟ یا شادمان میشوی ؟ آری ! من خواهم رفت
با کوله باری از حسرت و نومیدی خواهم رفت
اي که چنين نمناکي !
زير باران بودي ؟ اي خيال ابدي ! بي تو من تنهايم تو چرا غمگيني ؟
من اگر مي گريم ترس فردا دارم ترس بي تو ماندن تو چرا مي گريي ؟
اي صداي قدمت نبض دلتنگي من من اگر دلتنگم تو چرا تنهايي ؟
رو به رويم بنشين حرف دل با من گو من اگر خاموشم تو چرا دلتنگي ؟
من اگر تاريکم مثل شب هاي دگر پشت اين پنجره ها تو چرا خاموشي ؟
من اگر مي بارم مثل باران بهار تو چرا نمناکي ؟
سايه ات زد فرياد من براي غم تو مي گريم من مسافر هستم آمدم تا بروم
رفتنم تا ابديت جاريست ....
غربتم را چشمهاي تو چرا باور نکرد ؟ محنت قلب صبــورم را چرا باورنکرد ؟
من که با تو رازهاي عشق را از بر شدم ، بغض تلخ چشــمهايم را چـرا بـاورنکــرد ؟
مثنوي هايم به وزن واژه هايت شعر شد ، قلب تو تک بيتي از شـعر مـرا باورنکــرد ؟
در تب و تاب وجودم يک هـراس تازه بود ، هم نفس با ژالـه هـا بودم چـرا باورنکرد ؟
لحظه هاي بي قرار آشنايي ياد باد ... اي دريغـا راز چشمان مـرا باور نکـرد ...
| Design By : Night Melody |


