|
درراه رسيدن به تو گيرم كه بميرم اصلا به تو افتاده مسيرم كه بميرم يك قطره ي آبم كه درانديشه ي دريا افتادم و بايد بپذيرم كه بميرم يا چشم بپوش از من و از خويش برانم يا تنگ درآغوش بگيرم كه بميرم اين كوزه ترك خورد چه جاي نگرانيست من ساخته ازخاك كويرم كه بميرم خاموش مكن آتش افروخته ام را بگذار بميرم كه بميرم كه بميرم
همه لرزش دستم و دلم اين بود که عشق هم گريزي باشد پناه گاهي نه ------------------------------------------------------ من همچنان با باد در فصل بي فرياد نگاهم مي ايستم خطي بلند مي کشم تا به قلبم بفهمانم : ناتوانم ، ناتوان .... نيمه هاي بي کسي خود را به او نشان مي دهم تا شايد او از بهانه گيري دست بردارد اما نه ! انگار قلب من هنوز تپيدن را باور دارد ... امشب دلم خیلی گرفته... نمیدونم کجایی ؟ چی کار می کنی ؟ چرا بی خبرم می زاری ؟ به گوشیتم زنگ می زنم خاموشه!!!فقط امیدم به اینه که بیای توی وبلاگم و اینو بخوونی شاید دلت به رحم بیادو....مواظب خودت باش ...
چه مغرورانه سكوت كرديم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند با اینکه هیچ وقت حاضر نبودم به خاطر دلم پا روی غرورم بزارم اما وقتی این متن رو خوندم از خودم خجالت کشیدم ... به خودم گفتم هنوز اونقدرم که می بینی دنیا سخت نشده هنوزم خدا رو دارم ... همه ی ما خدا رو داریم از الان به بعد فقط به امید اون زندم و زندگی می کنم شاید اجباری باشه اما فک کردن به اون بهم آرامش می ده .... متاسفم از اینکه دنیا اینچنین سخت و آدما اینچنین سنگ شدن
چی بگم ابری و بارون نمی شی درد رو می فهمی و درمون نمی شی خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون منو می بینی و ویرون نمی شی دل دیوونه خرابم می کنی چرا مثل قدیما کوه نمی شی ؟ سر به صحرا می زاری . منو تنها می زاری لاله ی باغ کدوم گم شده ای ؟ چرا بین گلها پنهون نمی شی ؟ وقتی بارون می زنه شاخه ها می شکنه دل تنها چرا تو مثل گنجیشکا پریشون نمی شی ؟ منو می بینی و حیرون نمی شی ؟ چی بگم با کی بگم راز تو رو داری آتیش می گیری آروم نمی شی تو که هر شب تا سحر قصه ی عشق رو تو گوشت می خونم بازم افسونی و افسون نمی شی تو بزرگی مثل دنیای خیال آدما دل زخمی ناله ی اشک بلا نکنه غصه ی لیلی رو داری واسه این قصه ها مجنون نمی شی .... امروز خیلی با این آهنگ فریدون گریه کردم دوست داشتم واسه وبلاگم بزارمش اما دیگه منم به انتها رسیدم ... سلام به همه ی اونایی که بهم سر می زدن توی این مدت و تنهام نزاشتن عهد هر روزمن با شما این بود که همیشه برام دعا کنید می خوام بگم بزارین این عهد پا بر جا بمونه و هیچ وقت منو فراموش نکنین نمی تونم راز دلمو به هر کسی بگم آخه دل محرم هر بیگانه نیست دیگه تاب و توانی برای موندنم نمونده امیدوارم منو به خاطر همه ی بدیهام ببخشین. ای دی من دیگه هیچ وقت روشن نمی شه و همین طور وبلاگم دیگه هیچ وقت آپ نخواهد شد چون دیگه امیدی ندارم که ازش حرف بزنم. تنهایی داره منو با خودش می بره به دنیای خودش برام دعا کنید توی دنیای جدید آسوده بخوابم دعا کنید دیگه دق دقه ی دوری و فاصله رو نداشته باشم و مهمتر از همه فراموشم نکنین ... دوست دارم از همه تشکر کنم از آرش عزیزکه همیشه تنهاش گذاشتم اما اون هیچ وقت تنهام نزاشت . سجاد که خیلی براش دعا کردم به خواستش برسه اما نمی دونم رسیده یا نه.از روینا خانوم و دوست خوبش نگار که امیدوارم همیشه قدر شفایی رو که خدا بهش ارزونی کرد بدونه.از هنگامه عزیز از خواهر عزیزم غزاله خانوم از سعید که بعد از رفتنش بازم اومد و منو فراموش نکرد از امیر از حمید تنها که امیدوارم یه روزی تنهایی هاش به پایان برسه از علیرضا که همیشه بهم سر می زد واونایی که اسمشون یادم نمی یاد و منو تنها نزاشتن از سام عزیزم که اونم مث من قصد داشت وبلاگشو پاک کنه اما سام عزیزغصه نخور به همه سر می زنم فقط دیگه آپ نمی کنم . دلم نمی یاد وبلاگی رو که با هزار عشق و آرزو واسه تنهایی هام درست کردم خرابش کنم .ازهمتون ممنونم حلالم کنید اگه بدی دیدید . حرف آخر : آروزیم همه این بود که ببینم از تو رویی ... خداحافظ برای همیشه
به پنجره کوچک اتاقم نگاه می کنم » خدایا !! این چهره ی من است ؟؟؟ تنها تصویری از بازیهای دیروز را می بینم و اما امروز چرا کسی با من بازی نمی کند ؟ کاغذ های دفتر خاطراتم یخ می زند انگار می خواهند خبر از مرگ دهند!! راستی در نبود من تو به که می اندیشی؟جای دستان مرا چه کسی برایت پر خواهد کرد؟ دلم می خواهد بدانم بعد از مرگ من تو برای از دست دادنم گریه می کنی ؟ یا شادمان میشوی ؟ آری ! من خواهم رفت با کوله باری از حسرت و نومیدی خواهم رفت
آروز دارم تمام اطلسی ها با تو باشند پناه بی پناهی ها با تو باشند تمام لحظه های عمر جز دلواپسی ها باتو باشد تنها تو بخواه دلی که یاد تو را در دل دارد تا این دل به پاییز ننشیند
از ابن عباس روایت است که گفت : از رسول خدا شنیدم که فرمود : خدای تعالی را فرشته ای است که دردائیل نام دارد واو را شانزده هزار بال است. یک روز با خود می گفت : آیا فوق پروردگار ما چیزی هست ؟ خدای تعالی گفتار او را دانست و بالهای اورا دوبرابر کرد و به او وحی کرد که پرواز کن . او به اندازه ی پنجاه سال پرواز کرد و به سر یکی ار ستونهای عرش هم نرسید. پس خداوند به او وحی نمود ای فرشته به جایگاه خود بازگرد که من عظیم و برتر از هر عظیمی هستم و برتر از من چیزی نیست. پس بالهای او را گرفت و مقامش را در میان صفوف ملائکه زایل ساخت و چون حسین بن علی (ع) به دنیا آمد خدای تعالی به خازن دوزخ وحی فرمود که به واسطه ی کرامت مولودی که برای محمد زاده شده است آتش را بر اهلش خاموش سازد و به خازن بهشت وحی فرمود که بهشت را آذین بندد و معطر سازد و به جبرئیل وحی فرمود که به همراه هزار فوج که هر فوج یک میلیون فرشته است - بر پیامبر اکرم (ص) فرود آیند و قدم نورسیده را به او تهنیت گویند. دراین میان جبرئیل به آسمان زمین فرود آمد به دردائیل گذر کرد و دردائیل به او گفت : ای جبرئیل هنگامی که بر محمد فرود آمدی سلام مرا بدو برسان و به او بگو به حق این مولود از پروردگارت بخواه که از من خشنود گرد دو بالها ومقام مرا در میان ملائکه به من بازگرداند. جبرئیل بر پیامبر فرود آمد پس از تهنیت، سلام و پیام آن فرشته را به ایشان ابلاغ کرد. ابن عباس می گوید : پیام حسین (ع) را در حالی که در میان پارچه ای پشمی پیچیده شده بود به طرف آسمان بلند کرد و گفت : بارالها به حق این مولود از دردائیل خشنود شو و خدای تعالی دعای او را مستجاب کرد و بالهای آن فرشته را به وی برگرداند و او را در میان صفوف ملائکه قرار داد
مرا عمري به دنبالت کشاندي
روز دوم دريا را روز سوم صدا را روز چهارم رنگ را روز پنجم حيوانات را وکمي انديشيد که چه چيزي را نيافريده پس او تو را براي من آفريد... بچه ها نگار جوونم بهوش اومده ، خدایا شکرت به خاطر همه چیز
دید موسی یک شبانی را براه ، کو همین گفت ای خدا و ای الله تو کجایی تا شوم من چاکرت ، چارقت دوزم کنم شانه سرت ای خدای من فدایت جان من ، جمله فرزندان و خان و مان من توی کجایی تا سرت شانه کنم ، چارقت را دوزم و بخیه زنم جامعه ات شویم شپشهایت کوشم ، شیر پیشت آورم ای محتشم ور تو را بیماری آید به پیش ، من تو را غمخوار باشم همچو خویش دستکت بوسم بمالم پایکت ، وقت خواب آید برویم جایکت گر ببینم خانه ات را من دوام ، روغن و شیرت بیارم صبح و شام زین حرفها بیهوده می گفت آن شبان ، گفت موسی با کیستی ای فلان گفت با آنکس که ما را آفرید ، این زمین و چرخ از او آمد پدید گفت موسی : های خیره سر شدی ، خود مسلمان ناشده کافر شدی گند کفر تو جهان را گنده کرد ، کفر تو دیبای دین را ژنده کرد گفت ای موسی دهانم دوختی ، وز پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد و رفت ، سر نهاد اندر بیابان و برفت وحی آمد سوی موسی از خدا : بنده ی ما را زما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی هر کسی را سیرتی بنهادیم ، هر کسی را اصطلاحی داده ایم ما برون را ننگریم و حرف را ، ما دورن را بنگریم و حال را عاقبت دریافت و او را بدید ، گفت مژده ده که دستوری رسید هیچ آدابی و ترتیبی مجوی ، هر چه می خواهد دل تنگت بگوی مناجات چوپان با خدا و وحی خدا به حضرت موسی
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد ز عشق ... روحش شاد باد سهشنبه تلخ حرفهاي ما هنوز ناتمام ، تا نگاه ميكني ، وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگي ! پيش از آنكه با خبر شوي ، لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود...اي دريغ و حسرت هميشگي ، ناگهان ! چقدر زود دير ميشود و(ق) آخرین کلمه ی عشق است آنجا که اسم کوچک من آغاز میشود ... (قیصر)
روزها از پس هم مي گذرند اميد واهي من اکنون ديگر پوچ شد نه من او را بخشيدم نه او مرا و حال که مي بينم تکيه گاهي نيست کمرم خميده و پاهايم سست است ... ديگر اميدي به راه ندارم در خواب خدا را ديدم گفت:چرا دلتنگي؟؟؟ گفتم: رفت ومرا با تمام تنهایی هایم . تنهايم گذاشت گفت پشتت را نگاه کن سجاده را پهن کردم و تا مي توانستم گريه کردم
دیوار بلند تنهایی با چشمهای خیس باران همچو آیینه برق می زند و گویی چشم تو در آن پیدا بود ! تو با نگاهی دلهره انگیز از پشت سکوت آیینه به من گفتی ای دوست مرا فراموش کن ورفتی ... من عطر تو را در آن آیینه ی سرد و مه گرفته استشمام کردم ...من خاطرات تو را در صندوقچه ی سوت و کور، در قفسه ی کوتاه و خاک خورده ی دلم پنهان کردم اما نه ... انگار چاره ای دیگر باید می شد برای فراموشی ... و تو باز هم به من گفتی ای دوست مرا فراموش کن. من آن شب تو را با بغض خیس باران راهی جاده می کردم وهمچون کبوتری که جفتش را از او میگیرند با حسرت به تو نگاه می کردم ، تو می رفتی ونگاه من دنبال جای پایت بود ، تو می رفتی و دل من فریاد می زد . تو می روی اما چشمهایت برای همیشه در نگاه من جاودانه خواهد ماند و بر بیداری سخت من فریاد می زند و دل من بی تو از همه ی دنیا کنده خواهد شد ... و تو چه می دانستی رفتن تو آغاز ویرانگی دل من بود .
خدایا ...! من در این سکوت سنگین و مطلق شب به آستان تو آمده ام آنقدر نیازمندم که یارای گفتنم نیست آنقدر غرق دریای تمنایم که دلم را فراموش کرده ام آنقدر اسیر مشتی خاکم که راه آسمان را گم کرده ام امشب آمده ام اما نه مثل هرشب... کوله بارم پر از گناه و دستهایم خالی من از تو می خواهم ... بر حال پریشمانم رحم کنی و به من از لطف خویش نظر کنی چشمهایم من ملتمسانه امیدوار به چشمهای توست
اي که چنين نمناکي ! زير باران بودي؟ اي خيال ابدي ! بي تو من تنهايم تو چرا غمگيني؟
توي سياهي شب بين غم و شكستم این شعر زیبا هم از ارد عزیزمه که خیلی به من لطف داره
گفتم شبي به مهدي بردي دلم زدستم
در میان حوادث روزگار گم شده ام ... دیروز تو را با چشم خیس بدرقه می کردم و امروز چون گریه هایم به پایان رسید از دور به تو سلام کردم ... وفردا من مسافر جاده ای هستم که تو بودی سخت است اما باور کرده ام که بی تو بودنم محال است ...
غربتم را چشمهاي تو چرا باور نکرد ؟ محنت قلب صبــورم را چرا باورنکرد ؟ من که با تو رازهاي عشق را از بر شدم ، بغض تلخ چشــمهايم را چـرا بـاورنکــرد ؟ مثنوي هايم به وزن واژه هايت شعر شد ، قلب تو تک بيتي از شـعر مـرا باورنکــرد ؟ در تب و تاب وجودم يک هـراس تازه بود ، هم نفس با ژالـه هـا بودم چـرا باورنکرد ؟ لحظه هاي بي قرار آشنايي ياد باد ... اي دريغـا راز چشمان مـرا باور نکـرد ...
دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس از این نامهربونی ها دارم از غصه میمرم رفیق روز تنهایی یه روزی دستاتو می گیرم تو این شب گریه هام می تونی پناه هقم هقم باشی تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی دوباره من ، دوباره تو، دوباره عشق ، دوباره ما تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش تو این شب مرگیه پاییز بهار باور من باش بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه می خوام آیینه ی خونه با چشمات همنشین باشه دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم . حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم وحالا مي فهمم گل نيلوفر مغرورنيست اون خودشو وقف مرداب کرده ....
کاش مي شد سکوت غريبانه ي گنجشک هاي افسرده را معنا کرد ... کاش مي شد فرياد مظلومانه نيلوفر هاي مرداب را شنيد ... کاش مي شد انديشه و احساسم را به دست پيچکي بسپارم تا به هر کجا که مي خواهند سر بکشند ، از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بيهوده براي رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازي خسته ام .
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... اگه نمی رفتی من این همه خار نبودم من این همه تنها نبودم ... . امروز با تمام وجودم حس کردم میونه مردم شهر خودم غریبم ، امروز با تمام وجود خوردم کردن ، منو شکستن ! می فهمی ؟ ! امروز با همه ی بدیهاش گذشت ولی هر ثانیه آرزو کردم کاش بمیرم و دیگه نباشم اما بازم دارم می نویسم و بازم زندم چرا نمی دونم ؟! تو رو خدا برام دعا کنید که اگه قراره بیشتر از این خار باشم بهتره نباشم !!!
کاش می دانستم چیست ؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست !!!
چه غمگين از اين رفتن و از اين روزهاي سرد تنهايي . شايد باور نكني ، از من هم فقط همين كلمات كه با شوق به سوي تو پر مي كشد باقي مي ماند و خودكاري كه هيچگاه آخرين حرفهايم را به تو نمي تواند بگويد . شايد يك روز وقتي مي خواهي احوال مرا بپرسي عكسم را در صفحه سفر كرده ها ببيني . شايد كودكي معصوم و بازيگوش با شيطنت سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني كوچه یمان پاره كند . تمام دغدغه ام اين است كه آيا بعد از اين سفر محتوم مي توانم همچنان با تو سخن بگويم ؟ آيا دستي براي نوشتن يا قلبي براي تپيدن خواهم داشت ؟ شايد باور نكني ، اما دوست دارم مدام براي بنويسم . بعضي وقتها كه كلمات را گم مي كنم دوست دارم دشتها ، دريا ها ، كوهها ، جنگلها ، ستاره ها وتمام دنيا را همه و همه كلمه شوند تا از تو بنويسم . دوست دارم به حيات كلمه اي نجيب دست يابم تا رهگذران غمگين ، صبحگاهان زير آفتابي نارس مرا زمزمه كنند . ميدانم كه خسته اي اما دوست دارم اجازه دهي كلماتم دمي روبرويت بنشينند و نگاهت كنند تا به حقيقت اين جمله در آيي كه مي گويد :
مرا از ياد خواهي برد ، نمي دانم ؟ ولي مي دانم از يادم نخواهي رفت....
میدونی وقتی خدا داشت بدرقت می کرد چی بهت گفت؟ جایی که می ری مردمی داره که می شکننت، نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم، تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری، قلب میذارم که جا بدی، اشک می دم که همراهیت کنه، و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم... سکوتم را به باران هدیه کردم ، تمام زندگی را گریه کردم ، نبودی در فراغ شا نه هایت ، به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
بی اختیار روزها ، می گذرد فصل ها ، چرا با من چنین کردند روزها ؟ چرا تقدیر چنین کرد این را ؟ که من باشم تنهای تنها ، چشم براه ... منتظر ... منتظر یاری که باز آید به راه ... جاده ها سنگینند و چشم های من تاریک ، پاهایم سست و دلهره ای تاریک ، نمی دانم تا کجا می رود این راه ... .
دیشب آن چشمان ناب در خواب بود ، دیشب آن مست خمار در یاد بود
سختی راه مرا دنبال کرد ، راه بی دنباله را دنبال کرد خبرش می رفت و می آمد ز کوی ، کوچه را پر کرده بود از عطر و بوی ذهن آشفته ی من از او بود ، روزگار تردید را او ربود مگذشت از سایه ها ، می گذشت از یادها او گذشته ، رفته است با دیگری ، یاد او اما هنوز در یادم است دیشب و هر شب و هر روزم گذشت ، یار من در خلوتی تنها نشست بازگشت او ندیدم هرگزم ، قلب او جا مانده است در قلب من قلب من از هق هق بی بازگشت ، قلب او از دوری او می شکست کاش راحت از دلم پر می گشود ، آه ... چشم من در انتظارش مرده بود
چشم هايم را باز مي كنم اما چيزي براي ديدن باقي نمانده همه جا رو تاريكي فرا گرفته شايد ده ها خورشيد هم نتوانند روشن كنند اين جهان تاريك را ... اين سياهي كه زاده ي تفكرات غلط و كارهاي بيهوده ايست كه انسانها انجام دادنند با كارهاي خود نه تنها موجودات ديگر بلكه خود را نيز از ياد برده اند و به راحتي آنها را زير پاي خود له مي كنند هر كس به خود فكر مي كند و تنها خود را مي بيند و احساس همدردي و احترام به ديگران سالهاست كه زير خروارها خاك دفن شده و به كلي فراموش شده... گاه مي پرسم از خود آيا ارزشي دارد زندگي را به پاي الهه اي بريزم كه نمي داني روزي برايت خواهد خنديد يا نه ؟ و گيسوانش را به باد خواهد داد يا نه ؟ آنگاه كه طوفان هاي خشم از غربت چشماني سياه بر من خواهند تاخت... براي هميشه يارم در اين دنياي بزرگ . هميشه به فكرت هستم و فراموشت نمي كنم وهميشه دلم مي خواد توي اين دنياي بزرگ منتظرت بمونم ... با اینکه خیلی سنگ شدی
|
About![]()
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست؟
Home
|