تبليغاتX
روزهای بارونی - غربت من

روزهای بارونی

او مي رود تا من مدام در فكر او باشم ولي من ميروم تا قلب او باشد براي ديگري

غربتم را چشمهاي تو چرا باور نکرد ؟ محنت قلب صبــورم را چرا باورنکرد ؟

من که با تو رازهاي عشق را از بر شدم ، بغض تلخ چشــمهايم را چـرا بـاورنکــرد ؟

مثنوي هايم به وزن واژه هايت شعر شد ، قلب تو تک بيتي از شـعر مـرا باورنکــرد ؟

در تب و تاب وجودم يک هـراس تازه بود ، هم نفس با ژالـه هـا بودم چـرا باورنکرد ؟

لحظه هاي بي قرار آشنايي ياد باد ... اي دريغـا راز چشمان مـرا باور نکـرد ...

+نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت1:32 قبل از ظهرتوسط Azadeh | |